ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

28 هفته شد...

وای پسر مامان، چقدر ذوق می کنم ، وقتی می بینم داری بزرگتر می شی و می خوای مامان و از انتظار در بیاری. شما امروز رفتی توی 28 هفتگی... دیگه الان مژه داری. می تونی چشمهای نازتو باز کنی . سرتو به هر نور شدیدی که از خارج از رحم تابیده می شه ، برگردونی . پوست قرمز و چین خورده ای داری که یواش یواش داره چربی در زیر اون جمع می شه . تحولات چشمگیری در بخشی از مغزت که به تفکر مربوط می شه در حال صورت گرفتنه . می تونی درد و حس کنی ، الهی مامان قربونت بره . پرزهای چشاییت حتی از زمان تولد بیشتره و حس چشایی قوی داری. ریه هات هنوز کاملا بلوغ نیافته ... فردا وقت دکتر دارم . پسرم نمی دونی چقدر دلم می خواد ضربان قلبتو بشنوم. چقدر دلم می خ...
24 ارديبهشت 1390

عکس فیگوری ...

فردا اولین عروسی و می خوام با گل پسرم برم. تصمیم گرفتم برم آتلیه چند تا عکس از خوشگل پسری بندازم... خوب ژست بگیری مامانا... اینم پسری در 27 هفته   ...
22 ارديبهشت 1390

ماهگرد

سلام به پسر گلم اولین پستی که برای عزیزم گذاشتم 20 فروردین 90 بود، یک ماه از اون روز می گذره و می بینم که چقدر حرف باهات داشتم، تازه خیلی از اونا رو به دلایلی نتونستم بنویسم ؛(امنیتی، خصوصی بودن، پرمشغله بودن در آن زمان، دسترسی نداشتن به نت و ...). حالا که به مطالب قبلی م نظری میندازم می بینم که توی این مدت چقدر باهات صمیمی تر شدم. چقدر برام دوست داشتنی تر شدی. چقدر برات دلتنگ تر شدم. چقدر عاشقترت شدم. چقدر برای اومدنت بیشتر لحظه شماری می کنم... آره پسرم. اینجا خیلی ها منتظر حضورت هستن. ...
21 ارديبهشت 1390

دیدمــــــــــــــــت ...

پسرم ،امروز 18 اردیبهشت ماه 90، ساعت 4:30 ، مامانی شما رو دید. بله ... داشتم سودوکو حل می کردم و به پهلوی چپم دراز کشیده بودم، تکونهای نازتو حس می کردم که مثل همیشه لذت بخش بودن، یه دفعه دیدم زیر لباسم یه چیزی داره تکون می خوره، فکر کردم خطای دیدمه، کمی که دقت کردم دیدم این مامانیه منه که داره خودشو به مامانش نشون می ده. عزیزم باورت نمی شه چه لحظه ی زیبا و با شکوهی و تجربه کردم. امیدوارم همه کسانیکه در آرزوی این لحظه هستن ، تجربش کنن. آمـــــــــین... ...
18 ارديبهشت 1390

بابای شیطون...

دیشب بابایی کلی شیطون بازی در  آورد . اول به بهونه پشه ها رفت و پشه کش و درست کرد. بعدش با چهره ی حق به جانبی شروع کرد به کشتن پشه های طفلکی ... ساعتهای 12 تازه نشست پای کامپیوتر و خواست ویندوز لپ تاپ و عوض کنه و آپدیتش کنه ... مامانیه من، من هم که فقط به فکر تکونهای تو بودم رفتم دراز کشیدم و هی منتظر شدم . میومد و میرفت ، چند باری هم اون وسطها خوابم می برد (گنجشکی ) و با اومدن بابایی بیدار می شدم .تا اینکه فکر کنم ساعتهای 3:30 ،بزور خوابیدن این آقای پدر ، تازشم می خواستن اونموقع برن دوش هم بگیرن که بنده منصرفشون کردم ... فکر کنم تو هم مثل بابات شیطون بشی گوگولیه من پیوند: این متن ...
18 ارديبهشت 1390

27 هفتگیت...

سلام به پسری، خوبی؟ دیشب خیلی دلمون گرفته بود. بابایی پیشنهاد داد شام و بریم مهمون بابایی. رفتیم بیرون و شام و گرفتیم توی یه پارک ، روی چمنهای نمدار نشستیم و خوردیم. هوا خیلی عالی بود.همش حواسم به بازیه بچه ها بود ، تو رو صدا می زدم که پسرم مراقب باش! پسرم الان میام باهات بازی! بابات هم کلی می خندید ...  بعد هم رفتیم خونه ی عمه زینب... امروز رفتی توی 27 هفتگیت ، مبارکه پسرم... ...
17 ارديبهشت 1390

سوپرایز پسری ...

سلام به پسریه مامان . توی 15 هفتگی بود که اولین حرکاتتو متوجه شدم . مثل ماهی کوچولویی بودی که هی اینور و اونور می رفتی . بابایی کلی ذوق کرد وقتی فهمید تکون خوردی ولی طفلی خودش نمی تونست متوجه بشه . وقتی به خاله منا گفتم گفت که خیلی زودتر از چیزی که توی کتابامون نوشتن متوجه ی حرکت گوگولی شدی، معمولا در 20 هفته مادرها متوجه می شن. خلاصه کلی توی دلم مونده بود یکی به غیر از خودم متوجه حرکت عزیزم بشه. خصوصا باباییت... تا اینکه دیروز 15 اردیبهشت رفته بودم خونه ی مامانی تا با خاله ها بریم برای عمه زهرا کادوی تولد بخریم. غروب شده بود که بعد از خرید رفته بودم توی اتاق خاله ها دراز کشیده بودم. خاله مریم پیشم بود. یهو پسر مامان شروع به تکون خوردن ...
16 ارديبهشت 1390